تبليغاتX
دستنوشته ها
سخت است زرد بودن در روزگاری که همه یا قرمزند یا آبی !
 

استاد پس از ورود به کلاس بر روی صندلی خود نشست. و به دانشجویانش خیره شد. صبر کرد تا همهمه ی ابتدای کلاس به پایان برسد. به جز یکی از دانشجویان که مشغول کار خودش بود بقیه روبه استاد منتظر بودند تا او شروع کند. استاد که دوست نداشت حتی یک دانشجویش به او بی‌ توجه باشد و ضمنا عادت نداشت دانشجویانش را به سکوت دعوت کند کارش را درحالی شروع کرد که حواسش به آن دانشجوی بی نظم بود. استاد  کف هردو دست را بر روی میز گذاشت و بعد دست چپ خود را به آرامی بالا برد و هنگامی که داشت این کار را انجام میداد گفت :

« همانطور که می بینید من ابتدا دست راستم را پایین می آورم! »

سپس همان دست را که بالابرده بود به آرامی پایین آورد و در همان حال گفت :

« و دوباره آن را بالا میبرم! »

بعد ناگهان سکوت کرد و متوجه شد که دانشجوها ضمن زمزمه های زیرلب دارند با تعجب به او نگاه میکنند. از موقعیت استفاده کرد و گفت :

« اگر حرفی دارید بگویید تا من با توجه به نظرات شما حرفم را ادامه دهم » دانشجوها شروع به اظهار نظر کردند و با هر نظری که داده میشد عده ای سر را به علامت موافقت تکان میدادند.

یکی از دانشجویان گفت : 

« شما میخواستید در ابتدای درس ببینید حواس ما چقدر جمع است. »

یکی دیگر از دانشجویان گفت :

« فکر میکنم شما قصد داشتید به ما بگویید که چپ و راست و بالا و پایین مفاهیمی نسبی هستند. »

دانشجوی دیگری گفت : 

« شما میخواهید بگویید که در دنیای ما  همه ی زوجهای متضاد در مقایسه ی با یکدیگر معنا پیدا میکنند.  »

یکی دیگر از دانشجویان گفت : 

« من فکر میکنم شما میخواهید بحث نسبیت را مطرح کنید و حرفتان را با این مثال آغاز کردید. »

و یک دانشجوی دیگر گفت : 

« من نمیدانم درسی که میخواهید بدهید درباره ی چیست ولی فکر میکنم فهمیدن این درس نیاز به دقت زیاد دارد و ما باید به سرعت در ذهن خود حرکتها را با گفتارها تطبیق دهیم. »

سپس استاد به سوی آن دانشجویی رفت که از ابتدای ورودش به کلاس تا آن لحظه حواسش نبود و نه به حرکتها و حرفهای او دقت کرده بود و نه به نظرات همکلاسیهایش توجهی داشت. استاد با لحنی که انگار یک معلم بخواهد مچ یک دانش آموز بازیگوش را بگیرد خطاب به او گفت :

« با شما هستم آنکه یک ردیف مانده به آخر نشسته است. شما درمورد حرفهای من چه نظری دارید؟  »

و آن دانشجو در میان ناباوری استاد ، تنها و درست ترین جواب را داد. او گفت :

« استاد راستش را بخواهید من زیاد حواسم به شما و کلاس نبود فقط فکر میکنم شما در حرفهایتان اشتباهاتی داشتید مثلاً چپ را گفتید راست و بالا را گفتید پایین ! »

 

 

نتیجه گیری :

 

اولا که بیمزه خودتی ثانیا شما از این داستان بیمزه کدام نتیجه را میگیرید ؟

1ـ بهتره آدم حواسش به کارهای خودش باشه تا بهتر بتونه متوجه اشتباهات دیگران بشه !

2ـ پاچه خواری هم حدّی داره !

3ـ عجب استاد دیکتاتوری !

4ـ هیچکدام یا هرسه مورد !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 15:30  توسط شهريار هويدا  | 

 

زندگی ، نوسانی است دایمی میان پیروزی و شکست ، میان انسانیت و پلیدی ، میان قداست و شرارت ، میان واقع بینی و خیالبافی ، میان ژرف اندیشی و ساده لوحی ، میان شجاعت و بزدلی و میان عشق و عقل

بسیار بعید است که کسی در تمام طول عمر خود همواره در این سو و یا همواره در آن سوی این نوسانها باشد.

ابدا دور از انتظار نیست مشاهده ی شرارت از کسی که عمری را به قداست گذرانده است و یا مشاهده ی ساده لوحی از کسی که به ژرف اندیشی شهره است. تعجب آور نیست مشاهده ی تمامیت خواهی از کسی که زندگی درویشی داشته است همچنانکه شکست خوردن کسانی که بر قله ی پیروزی ایستاده اند.

هریک از ما  اکنون در کدام سوی این نوسان هستیم و به کدام سوی آن با شتاب در حرکتیم ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 20:41  توسط شهريار هويدا  | 

 

وقتی در یک روز سرد زمستانی وارد اتاق می‌شوید حاظران در اتاق با تاکید به شما میگویند « در» را ببند تا اتاق کمی گرم شود. وقتی با بستن یک « در » اتاق به طور محسوسی گرم میشود آیا بهتر نیست برای هر اتاق بجای یک « در» چند « در» نعبیه شود. در این صورت با بستن چند « در» اتاق چنان گرم میشود که نیاز به هیچ وسیله ی گرم کننده ای نیست!

بعضی از آنهایی که کارشان تشویش اذهان عمومی است هر چندگاهی به آموزش و پرورش ایران بند میکنند و در حرفها و تحلیلهایشان چنین وانمود میکنند که این آموزش و پرورش به هیچ دردی نمیخورد درحالی که در زمستان سرد امسال که برودت هوا بیسابقه بوده است و تقریبا همه ی نقاط کشور در معرض کمبود گاز برای گرم کردن خانه ها هستند آموزش و پرورش به داد مردم رسیده و باعث گرم ماندن خانه های مردم شده است. مدارس فقط در همین هفته چهار روز تعطیل شدند و شاید در هفته های آینده هم تعطیل شوند چرا ؟ برای اینکه با تعطیل شدن مدارس در مصرف گاز صرفه جویی میشود.

اگر ما این آموزش و پرورش را نداشتیم برای گرم نگهداشتن خانه های مردم چه کار میتوانستیم بکنیم؟!

حالا حسابش را بکنید که اگر ما در ایران به جای 14 میلیون 28 میلیون دانش آموز داشتیم و تعداد مدرسه ها دو برابر بود با تعطیل کردن مدارس نه تنها مشکل کمبود گاز داخل کشور کاملا حل میشد بلکه میتوانستیم صادرات گاز را هم توسعه دهیم!

آموزش و پرورش در خدمت صرفه جویی

با ما تماس بگیرید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 22:2  توسط شهريار هويدا  | 

 

 

در آستانه برگزاری کنکور سراسری پنج سوال کلیدی به صورت چهارجوابی در زمینه های استعداد فردی، روان شناسی ، شیمی ، فیزیک و خوشنویسی طراحی شده است که داوطلبان کنکور اگر بتوانند به نیمی از آنها ( دوتا و نصفی از سوالها ) پاسخ درست بدهند میتوانند امیدوار باشند که هیچ تغییری در وضعیت آنها به وجود نخواهد آمد.

سوال اول :

به نظر شما کدام دو نفر لازم است در حیطه ی کاری خود درباره ی استعدادهای یک نوجوان 17 ساله با یکدیگر صحبت کنند ؟ ( البته نظر شما اصلا اهمیتی ندارد ! )

1 ) دو پزشک متخصص قلب

2 ) یک فروشنده ی موبایل با یک مامور شهرداری

3 ) دو نفر از معلمان آن نوجوان

4 ) هیچکدام

 

سوال دوم :

به نظر شما کدام دو نفر لازم است در حیطه ی کاری خود درباره ی کم رویی و گوشه گیری یک نوجوان 16 ساله با هم صحبت کنند؟ ( البته نظر شما اصلا اهمیتی ندارد ! )

1 ) یک راننده ی تاکسی با یک معاون رییس جمهور

2 ) یک فروشنده ی گوجه فرنگی با یک تاجر پارچه

3 ) یک معلم مشاور با یکی از معلمان آن نوجوان

4 ) هیچکدام

 

سوال سوم :

به نظر شما کدام دو نفر لازم است در حیطه ی کاری خود درباره ی علاقه مندی و بروز استعدادهایی که یک نوجوان 16 ساله در علم شیمی دارد با هم صحبت کنند؟ ( البته نظر شما اصلا اهمیتی ندارد ! )

1 ) دو نفر از اشخاصی که در گذشته به شغل لحاف دوزی مشغول بودند و اکنون بازنشسته اند.

2 ) یک کارمند اداره ی ثبت احوال با یک بسکتبالیست حرفه ای

3 ) دو نفر از معلمان شیمی آن نوجوان

4 ) هیچکدام

 

سوال چهارم :

به نظر شما کدام دو نفر لازم است در حیطه ی کاری خود  درباره ی علاقه و استعداد یک نوجوان 17 ساله نسبت به علم فیزیک گفتگو کنند؟ ( البته نظر شما اصلا اهمیتی ندارد ! )

1 ) رهبر شیعیان لبنان با وزیر امور خارجه ی ایران

2 ) دو چوپان

3 ) دو نفر از معلمان فیزیک آن نوجوان

4 ) هیچکدام

 

سوال پنجم :

به نظر شما کدام دو نفر لازم است در حیطه ی کاری خود درباره ی خوش خط یا بدخط بودن یک نوجوان 16 ساله با هم صحبت کنند؟ ( البته نظر شما اصلا اهمیتی ندارد ! )

1 ) یک بازیگر سریالهای 90 قسمتی با یک خبرنگار صفحه ی حوادث روزنامه

2 ) مربی یکی از تیمهای قرمز یا آبی با تدارکاتچی تیم رئال مادرید

3 ) دو نفر از معلمان آن نوجوان

4 ) هیچکدام

 

آنهایی که به دنبال تشویش اذهان عمومی هستند گزینه ی (سه)  را انتخاب میکنند چون میخواهند با این انتخاب خود سوالهای دیگری را مطرح کنند. اما خیالتان راحت باشد که درمورد هر پنج سوال ـ و سوالهای مشابه ـ فقط گزینه (چهار) واقعیت دارد و البته ممکن است در موارد خاص ، گزینه های 1 یا 2 هم درست باشند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 12:28  توسط شهريار هويدا  | 

 

اگرچه ممکن است « بوق » موضوع مناسبی برای نوشتن نباشد اما مقايسه بعضی چيزها با بوق ، جالب به نظر میرسد.  حتماً قبول داريد که به صدا درآمدنِ يک بوق (که ما ده ها بار در هر صبح تا شب اين صدا را میشنویم ) علتی دارد.  حتی اگر  بوق يک ماشين خودبه خود به صدا درآيد آن هم علت دارد. (‍ مثلا اتصالى كردن سيم‍ها )

تاکنون چند بار شده است که وقتی در منزل يا محل کار هستيد و يا در پارک يا پياده روها قدم مي‍زنيد به انگيزه ی به صدا درآمدنِ بوق اتومبيل‍‍هايی که در خيابان‍ها در رفت و آمد هستند توجه کرده باشيد ؟

جوابِ قابل پیش بینی  و البته قابل قبول  به اين سوال اين است که :  « هرگز به اين موضوع توجه نکرده ایم و اصلا به ما چه مربوط که در چند خيابان آنطرف‍‍تر که نمي‍دانيم کجاست، راننده ای که نمي‍دانيم کيست به چه منظوری بوق زده است ». دقيقا همين جواب است که «بوق »  را از يک ديدگاه تازه ، قابل توجه مي‍سازد.

حالا درنظر بگیرید که از يک صبح تا شب چند بار اتفاق می افتد که ما حرفهايی را بزنيم که هيچ اثری در مخاطبانمان ندارد و درواقع ، تاثير حرفهای ما بر آنها مانند تاثير همان صدای بوقی باشد که از چند خيابان آنطرف ‌‌تر  می آید؟ و چندبار اتفاق می افتد که نسبت به حرفهايی که از ديگران می شنویم آنقدر بی تفاوت و بی توجه باشيم که گويی صدای يکی از همان بوقها را  شنيده ایم ؟

خوب که فکرش را بکنيد شما هم به اين نتيجه خواهيد رسيد که حتی بسياری از گفت و گوهای ما در حد و اندازه ی « بوق زدن » و « بوق شنيدن » تنزل پيداکرده است.

حیف که این وبلاگ جای نصیحت کردن نیست وگرنه اندرباب مضرات بوق زدن و بوق شنیدنهای بی مورد گفتنی ها بسیار است. پس تنها به یک درخواست دوستانه اکتفا میکنم که «لطفا بوق نزنید » و اگر هم برایتان مقدور است « لطفا بوق نشنوید»

و بالاخره امیدوارم که تا اینجای کار در این وبلاگ بوق نزده باشم. اگر هم به نظر شما همه ی این دستنوشته ها بوق هستند پس « مواظب باشید بوقی نشید!»

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 22:38  توسط شهريار هويدا  | 

این یک جوک خیلی قدیمی و خیلی خیلی تکراری است.

معلم کلاس اول ابتدایی فردای روزی که مناسبت آن « انجام کار نیک »  بود از دانش آموزان خواست که کار نیک روز گذشته ی خود را برای همکلاسی هایشان بیان کنند. رضا گفت : « آقا اجازه ، ما دیروز به مامانمون کمک کردیم که ظرفهای نهار رو بشوره » معلم گفت آفرین! بچه ها یادتون باشه که همیشه به مادرتون توی کارهای خونه کمک کنین. پوریا گفت : « آقا اجازه ، ما دیروز وقتی داداش بزرگمون از سر کار برگشت براش یه لیوان شربت درست کردیم. » معلم گفت آفرین! بچه ها یادتون باشه همیشه وقتی بزرگترهاتون از سر کار برمیگردن خونه یه کاری کنین که خستگی از تنشون در بره. سپس شهریار گفت : « آقا اجازه ، ما دیروز وقتی داشتیم میرفتیم خونه به یه پیرمرد کمک کردیم که بره اونطرف خیابون. » معلم گفت : آفرین!  بچه ها شماها همه کارهای خوبی انجام دادین که مهم بودن ولی کاری که شهریارکوچولو انجام داد از این نظر مهمه که نشون میده آدم میتونه بیرون از خونه هم کارهای خوب انجام بده. شهریار که ظاهراً ذوق زده شده بود گفت : « آقا اجازه ، این کار خیلی سخت بود چون . . . » معلم حرف او را قطع کرد و گفت : میدونم عزیزم و برای همین هم از بچه ها میخوام که برات دست بزنند و هورا بکشند. بچه ها برای شهریار دست زدند و هورا کشیدند.شهریارکوچولو گفت : « آقا اجازه ، این کار واقعاً سخت بود چون . . . . » معلم دوباره حرف او را قطع کرد و گفت : میدونم عزیزم برای همین هم من از بچه ها خواستم برات دست بزنن. شهریارکوچولو باز گفت : « آقا اجازه ما میخواستیم بگیم این کار واقعاً خیلی سخت بود چون . . . » معلم این بار با دلخوری حرف شهریار را قطع کرد و گفت : من میدونم کاری که کردی چقدر مهم بود ولی تو و بقیه ی بچه ها باید بدونین که آدم نباید از خودش به خاطر کار خوبی که کرده تعریف کنه و خوب نیست که ماجرای کار خوب خودشو چند بار توی جمع به زبون بیاره . شهریارکوچولو با دلخوری گفت : « آقا اجازه ، کاری که ما کردیم خیلی خیلی خیلی سخت بود آخه اون پیرمرده خودش نمیخواست بره اونطرف خیابون ! »

 

نکته :

تکراری بودن این جوک از لحاظ رخ دادن مکرر آن به صورت واقعی در روابط بین‌ « آدم بزرگها »  در جامعه است. با کمی دقت و مقدار بسیار کمتری انصاف متوجه میشویم بسیاری از کارهایی که انجام میدهیم و منت آنها را برسر دیگران میگذاریم غیرضروری هستند. و بسیاری از کارهایی که انجام میدهیم و منت آنها را بر سر دیگران میگذاریم دقیقا به ضرر آنهایی است که آن کارها را برایشان انجام میدهیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 20:22  توسط شهريار هويدا  | 

 

 

 

شاعر گرانقدری می فرماید :

 

 پسر نوح با بدان بنشست                     خاندان نبوتش گم شد

 سگ اصحاب کهف روزی چند            پی نیکان گرفت و مردم شد.

 

و شاعر گرانقدر دیگری می فرماید :

 عاقبت، گرگ زاده  گرگ شود              گرچه با آدمی بزرگ شود.

 

 و ما که همیشه تکلیفمان خاموش است می فرماییم :

 لطفا تکلیف ما را روشن کنید !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 10:13  توسط شهريار هويدا  | 

اگر همهء مردان دنیا تبدیل به یک مرد شوند.

و اگر همهء درختهای دنیا تبدیل به یک درخت شوند.

و اگر همهء تبرهای دنیا تبدیل به یک تبر شوند.

و اگر همهء کوه های دنیا تبدیل به یک کوه شوند.

و اگر همهء رودخانه های دنیا تبدیل به یک رودخانه شوند.

و اگر این تنها و قدرتمندترین مرد دنیا  تنها و بزرگترین تبر دنیا را به دست گیرد و با آن تنها و بزرگترین درخت دنیا را قطع کند و آن را از بالای تنها و بزرگترین کوه دنیا به داخل بزرگترین رودخانهء دنیا پرتاب کند عجب صدای شالاپی خواهد کرد !

نتیجه گیری تستی :

به نظر شما این متن فوق العاده ادبی مربوط به چه چیزی است ؟  درس خواندن دانش آموزان برای واردشدن به دانشگاه؟ / درس دادن معلمان برای فرستادن دانش آموزان به دانشگاه؟ / طرفداری کردن از تیمهای ورزشی؟ / طرفداری کردن از اشخاص؟ /  پافشاری کردن بر شیوه ها؟  و .... و  یا چیزهای دیگر؟

چهار مورد را به عنوان گزینه های سوال چهارجوابی انتخاب و آنها را  از 1 تا 4 مرتب کنید و پاسخ درست را بر اساس پاسخهای زیر انتخاب کنید و آن به یک آدرس دلخواه پست کنید. خدا را چه دیدید شاید شما برنده ی یک ویلای زیبا با کلیه ی لوازم زندگی در کره مریخ شدید !

           1 ) گزینه 2 درست است.

           2 ) گزینه 1 نادرست است.

           3 ) گزینه های 1 و 2 هر دو درستند. 

           ۴ ) فقط گزینه 3 درست است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 16:15  توسط شهريار هويدا  | 

استاد، گلدانی شيشه ای روی ميز گذاشت، بعد چند قلوه سنگ از داخل كيسه ای بيرون آورد كه هر كدام به اندازه يك پرتقال بودند و يكی يكی آنها را داخل گلدان گذاشت. وقتی گلدان تا لبه پر از سنگ شد، از شاگردانش پرسيد: « پرشده؟ »

شاگردانش گفتند بله. اما استاد از كيسه ديگري  مقداری ريگ بيرون آورد، گلدان را كمی تكان داد و بعد توانست ريگها را هم در گلدان بريزد. دوباره پرسيد: « پرشده؟ »

شاگردان گفتند بله، اين بار ديگر پرشده. استاد كيسه ديگری را باز كرد و كمی خاك بيرون آورد و در گلدان ريخت. خاك،‌ فضاي خالی ميان سنگها و ريگها را پر كرد و تا لبه گدان رسيد. استاد گفت: «بسيار خوب. حالا ديگر گلدان پر شده. فكر می كنيد قصد داشتم چه چيزی را به شما بياموزم؟»

یکی از شاگردان گفت: « اين كه آدم هر چقدر گرفتار باشد، هميشه وقتي برای پرداختن به چيزي ديگر را هم دارد. »

استاد گفت: « اصلا اين طور نيست. اين نمايش نشان مي‍دهد كه اگر اول سنگهای بزرگتر را در گلدان نيندازيم، بعدا نمي‍‍توانيم این کار را بکنیم. پس بايد بدانيم كه مسائل بزرگ در زندگي ما كدامند؟ شايد همان برنامه هايی باشند كه آنها را به تأخير می اندازيم؟ شايد همان ماجراهايي هستند كه به سراغشان نمی‍رويم؟ شايد همان عشق‍هايی هستند كه برای آنها نمی جنگيم؟ از خود بپرسيد قلوه سنگهای زندگی‍تان كدامند كه آتش خداوند را در شما روشن نگاه مي‍دارند و بی درنگ آنها را در گلدان تصميم‍هاي خود بياندازيد وگرنه ديگر جايی در زندگي خود برای آنها پيدا نخواهيد كرد.»

( نقل از كتاب پدران، فرزندان، نوه ها  /  نوشته پائولو كوئيلو )

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت 21:20  توسط شهريار هويدا  | 

 

روزی روزگاری یک کلاغ جوان بسیار باهوش و دانا ، تکه گوشتی را روی زمین دید. آن را  به نوک گرفت و بر روی شاخه ی درختی نشست. از قضا یک روباه پیر و خرفت از آنجا میگذشت و کلاغ را روی شاخه دید. روباه با خودش گفت باید هر طور که شده این کلاغ را وادار به حرف زدن کنم تا گوشت از نوک او جدا شود و پایین افتد. به همین خاطر سر حرف را با کلاغ باز کرد. از آنجا که کلاغ قصه ی ما یک کلاغ امروزی بود روباه ناچار بود با او در رابطه با وقایع روز صحبت کند.

روباه گفت :  « عجب روزگاری شده است ! ما روباه ها باید سرمان را بگذاریم و بمیریم. در این سرزمین مرغهای همه ی مرغداری ها دچار آنفولانزای مرغی و گاو و گوسفندهای همه ی دامپروری ها دچار جنون گاوی شده اند!  ما دیگر جرات نمیکنیم گوشت و مرغ بخوریم. »

 بعد مستقیما خطاب به کلاغ گفت : « راستی کلاغ ؛ حواست باشد این تکه گوشتی که به نوکت گرفته ای سالم باشد من اگر جای تو بودم حتما آن را خوب میپختم و بعد میخوردم. »

این را گفت و سرش را پایین انداخت و راه افتاد که برود. کلاغ قصه ی ما که خیلی امروزی و باهوش بود در دل خودش به روباه خندید و با خودش فکر کرد که این روباه عجب احمق است. او نمیداند که ماجرای روباه و کلاغ را ۳۰ سال پیش در کتابهای درسی نوشته بودند و فکر میکند با این همه وسایل ارتباطی که در دنیای امروز وجود دارد ، ما کلاغها هنوز هم از آن قصه خبر نداریم.

بعد رو به روباه کرد و با صدای بلند گفت :  « آخر ای روباه نادان ، تو فکر میکنی من آنقدر ابله هستم که باز هم فریبت را بخورم؟ ما دیگر آن کلاغهای قدیم نیستیم که به این آسانی ها سرمان کلاه برود ! برو خدا جای دیگری عوضت را بدهد ! . . . .  »

با همان اولین کلمه ای که کلاغ به زبان آورد گوشت از نوکش رها شد و جلوی روباه افتاد. روباه هم بدون این که حرف دیگری بزند گوشت را به دهان گرفت و رفت اما کلاغ بدون آن که توجهی به گوشت داشته باشد به رجزخوانی اش ادامه میداد ! 

نتیجه گیری مغرضانه : 

روباههای امروزی اگر مکارتر از روباههای قدیم نباشند ساده تر از آنها هم نیستند. اما کلاغهای امروزی در خوشبینانه ترین حالت به همان ساده لوحی کلاغهای  قدیمی هستند. 

نتیجه گیری کلاغانه : 

روباه ها  ابله هستند حتی اگر خلافش ثابت شود!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 18:27  توسط شهريار هويدا  | 

مردی در یک جنگل زیر یک درخت و نزدیک به یک رودخانه به خواب عمیقی فرو رفته بود. در آن سوی رودخانه ، عقربی خطرناک بر پشت لاک پشتی سوار شد و لاک پشت به آرامی عرض رودخانه را طی کرد و در این سوی رودخانه ، عقرب از روی لاک پشت پایین آمد و آرام آرام به سوی مرد حرکت کرد. درست در لحظه ای که عقرب به مرد رسید یک مار سمی هم خود را به مرد رساند. مار و عقرب با هم درگیر شدند. عقرب ، مار را گزید و مار متواری شد و در نقطه ای دوردست جان داد. عقرب هم آرام آرام به طرف رودخانه حرکت کرد. لاک پشت دیگری از راه رسید و عقرب بر پشت آن لاک پشت نشست. لاک پشت ، عرض رودخانه را طی کرد و در آن سوی رودخانه عقرب دوباره از روی لاک پشت پایین آمد و به سمتی نامعلوم حرکت کرد و از نظر ناپدید شد. مرد که در تمام این مدت در خواب بود ساعتی بعد بیدار شد و بساطش را جمع کرد و به سوی هدفی که از قبل تعیین کرده بود به راه افتاد.

این مرد هرگز تصور نمیکرد که اگر آن عقرب یا آن مار کمی زودتر رسیده بودند او نه تنها سلامت نبود بلکه شاید زنده هم نمیماند. مرد هرگز نمیتوانست تصور کند که اگر آن لاک پشت عرض رودخانه را بموقع طی نکرده بود عقرب هم بموقع نمیرسید و او از نیش مار در امان نمیماند. مرد هرگز تصور نمیکرد که اگر جریان آب رودخانه کمی تندتر یا کمی کندتر بود عقرب در محل دیگری از پشت لاک پشت پایین می آمد و چه بسا بموقع به او نمیرسید و مار او را نیش میزد. اصلا این مرد روحش هم از مار و عقرب و لاک پشت خبر نداشت و هرگز نمیتوانست تصور کند حالا که سرحال و قبراق میرود تا به نقشه هایش عمل کند اگر در کارهایش موفق شود ، مجموعه ای از عوامل همچون مار و عقرب و لاک پشت و رودخانه دست به دست هم داده اند تا او بتواند به راهش ادامه دهد.

این یک داستان فرضی بود. اما آیا زندگی ما سراسر شامل واقعیتهایی شبیه به این داستان نیست؟ آیا میدانیم موقعیتی که در آن قرار داریم حاصل مجموعه ی پیچیده ای از عوامل و رویدادها است که ما از اغلب آنها بی خبر هستیم؟ اگر از من بپرسند چرا معلم شدی ممکن است با اطمینان بگویم که چون شیفته ی اخلاق یکی از معلمان خودم شدم تصمیم گرفتم که معلم شوم. ولی آیا واقعا همینطور است؟ پس چرا دیگر همکلاسهایم که مانند من در همان مدرسه و در کلاس همان معلم درس میخواندند به این راه نیامدند؟ پاسخ این است که مارها و عقرب ها و لاک پشت های دیگری در زندگی آنها وجود داشتند که زندگی آنها را به مسیر دیگری بردند و آنها هم مانند من اطلاعی از آن مارها و عقربها و لاک پشتها ندارند.

چیزی که شاید خنده دار باشد این است که ما در موقعیت فعلی خودمان هم تصور میکنیم همه چیز براساس آنچه که دور و بر خودمان میبینیم ممکن است رخ دهد و چه بسا بیهوده نا امید میشویم و همه چیز را تمام شده تصور میکنیم درحالی که ابر و باد و مه و خورشید و لاک پشت و مار و عقرب و . . . . همه مشغولند تا اتفاقی بیفتد که هرگز فکرش را هم نمیکنیم !

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 19:52  توسط شهريار هويدا  | 

 

استاد درس جامعه شناسي خطاب به دانشجویانش گفت : من امروز قصد دارم شما را با یک مفهوم جدید آشنا کنم . اگر میخواهید این مفهوم را درک کنید لازم است که  كف دست چپ خود را در فاصله ي دو سه سانتيمتري بالاي سرتان نگه دارید و در دل خود از يك تا پنج بشمارید. همه اين كار را انجام دادند. دوباره از آنها خواست كه همان دستشان را روي قلبشان بگذارند و باز هم تا پنج بشمارند و سپس در حالت عادي بنشينند. همه همين كارها را انجام دادند. آنگاه استاد گفت : من سعی کردم با این کار تصوری واقعی از مفهوم دیکتاتوری در ذهن شما به وجود آورم. كاري كه من با شما كردم يك نمونه ی واضح از ديكتاتوري بود چون من شما را مجبور به انجام دادن كار يا كارهايي كردم.

دست همه ي دانشجوها بالا رفت و اجازه ي صحبت خواستند. استاد به يكي از آنها اجازه ي اظهار نظر داد. او پرسيد شما به چه دليل با اطمينان ادعا ميكنيد كه مارا مجبور كرديد؟ همه ي دانشجوها با تكان دادن سر به علامت موافقت با طرح اين سوال مشتاق شنيدن جواب بودند. استاد گفت خيلي ساده است ، شما در پايان اين ترم به نمره ي قبولي در اين درس كه در اختيار من است نياز داريد و از ترس اين كه مبادا من نظر منفي نسبت به شما پيدا كنم كاري را كه خواسته بودم انجام داديد. باز هم دست عده ي زيادي از دانشجوها به علامت اعتراض بالا رفت. يكي از آنها پس از كسب اجازه گفت: ممكن است بسياري از ما به خاطر احترامي كه به شما ميگذاريم خواسته ي شما را برآورده كرده باشيم. دانشجوي ديگري گفت : ممكن است بعضي از ما به خاطر علاقه زيادي كه به شما داريم حرفتان را گوش كرده باشيم و دانشجوي ديگري هم مدعي شد كه بعضي ها هم ممكن است به خاطر اعتمادي كه به شما ـ به لحاظ موقعيت علميتان ـ دارند به خواسته ي شما عمل كرده باشند. استاد پرسيد آيا دليل ديگري هم به نظرتان ميرسد؟ كسي چيزي نگفت. استاد ادامه داد:

به اين ترتيب شما به يكي از اين دلايل كارهايي را كه خواسته بودم انجام داديد :

1- ترسيدن از من

2- علاقه داشتن به من

3- احترام گذاشتن به من

4- اعتماد كردن به من

اما بايد بدانيد كه اينها همگي ابزارهايي بودند كه من در اختيار داشتم تا شما را وادار كنم كاري را انجام دهيد كه خودتان هيچ تصميمي از قبل براي انجام آن نداشتيد. مهم نيست كه اين كار به نفع شما بود يا به ضررتان ويا اينكه تاثيري به حالتان نداشت مهم اين است كه شما تصميم به انجام اين كار نگرفته بوديد و من با استفاده از ابزارهايي كه در اختيار داشتم شما را مجبور به اين كار كردم و اين يعني ديكتاتوري.

خيلي ها معتقدند كه معلم در كلاس بايد ديكتاتوري كند تا بتواند نتيجه مطلوبي از كارش بگيرد. اگر واقعا كار معلم در كلاس با ديكتاتوري پيش ميرود معلم موفق تر كسي است كه ديكتاتوري اش از نوع دوم - و در شكلهاي ايده آل تر , از نوع سوم يا چهارم - باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 23:2  توسط شهريار هويدا  | 

 

در اتوبوسي كه از شهري به شهر ديگر در حركت بود كودك دو يا سه ساله اي در راهرو بين صندليها در وسط اتوبوس به طور دايم از سر تا ته اتوبوس ـ و برعكس ـ ميدويد و دايما جيغهاي اعصاب خردكني ميكشيد. اين كودك ضمن دويدن و جيغ كشيدن تا جايي كه ميتوانست براي مسافران مزاحمت ايجاد ميكرد. روزنامه ي يكي را پاره ميكرد كت ديگري را ميكشيد به آن ديگري كه مشغول خوردن چاي بود تنه ميزد و چاي داغ را بر روي لباس او ميريخت و . . . .

مسافرها به تدريج ناراحتي خود را از اين وضعيت با زمزمه هاي زيرلب بروز ميدادند و رفته رفته اخم كردن هم به غر زدنهاي آنها اضافه شد اما كودك كماكان رفتار اعصاب خردكنش را ادامه ميداد. همه سعي ميكردند خشمشان را كنترل كنند و منتظر بودند كه بالاخره يك نفر پيدا شود و بر سر اين كودك فريادي بكشد و او را آرام كند. سرانجام يكي از مسافران از كوره در رفت با صدايي بلند و خشمگين فرياد زد: پدر اين بچه كيه ؟ چرا جلوشو نميگيريد ؟

همه ي مسافران با او همصدا شدند و يكي از مسافران ضمن اشاره كردن به سمت ته اتوبوس گفت : آن آقايي كه در صندطي رديف آخر نشسته است پدر اين بچه است. همه ي مسافران نگاه آميخته با خشم خود را به صورت آن مرد دوختند. مرد از جايش بلند شد و با فروتني تعظيمي به مسافران كرد و گفت : از همه ي شما معذرت ميخواهم . حق با شما است ولي من وضعيت روحي مساعدي ندارم. حقيقتش اين است كه ديروز همسر من كه مادر همين بچه است فوت كرد. اين بچه كه عقلش نميرسد چه بلايي برسرش آمده است. من هم كه نميدانم چطور اين داغ بزرگ را تحمل كنم دارم او را به شهرستانمان ميبرم تا چند روزي پيش يكي از اقوام باشد و خودم برگردم و به فكر مراسم ختم و ساير كارهاي مربوط به فوت همسرم باشم. به هر حال باز هم از شما عذر ميخواهم و ديگر نميگذارم او مزاحمتان شود. سپس باصدايي كه در آن خشمی آمیخته با غم احساس ميشد بر سر فرزندش فرياد زد و گفت بيا اينجا پيش خودم بنشين و گرنه . . .

به محض اينكه كودك اولين قدم را به سمت پدرش برداشت يكي از مسافران دست كودك را گرفت و درحالي كه او را بغل ميكرد خطاب به پدر كودك گفت : شما استراحت كنيد بگذاريد اين بچه پيش من باشد. مسافر ديگري يك سيب پوست كنده را به كودك داد. يكي ديگر از مسافران گفت بگذاريد بيايد پيش من تا برايش قصه بگويم. و آن ديگري گفت بيايد پيش من از اين بيسكويتها بخورد و . . . خلاصه تا پايان سفر كه چند ساعت طول كشيد مسافران با جان و دل از كودك پذيرايي ميكردند و كودك كه از اين همه توجهي كه به او ميشد ذوق زده شده بود خيلي بيشتر از قبل شيطنت ميكرد. بازهم در طول اتوبوس ميدويد و باز هم جيغهاي بلند ميكشيد. باز هم روزنامه ي اين يكي را پاره ميكرد و چاي را روي لباس آن يكي ميريخت اما مسافران نميرنجيدند. وقتي كودك جيغ ميكشيد آن آقا يا خانم مسافر كه دقايقي قبل به خاطر شنيدن همان جيغ دچار خشم و نفرت ميشد اينبار فقط در دل خود ميگفت : طفلك كودك بيچاره!

آنها همان آدمهايي بودند كه به شدت اعصابشان از رفتار آن كودك خرد شده بود و عامل آزار دهنده و اعصاب خرد كن يعني كودك هم كماكان به رفتار اعصاب خردكن خودش ـ حتي شديدتر از قبل ـ ادامه ميداد اما ديگر كسي نميرنجيد. چه چيزي تغيير كرده بود كه باعث ميشد در اين آدمها احساس آزردگي به وجود نيايد؟ فقط يك چيز تغيير كرده بود ديد آن آدمها نسبت به آن كودك عوض شده بود.

آيا ديد ما آدمها نميتواند نسبت به خيلي چيزهاي ديگر عوض شود و اين عوض شدن باعث شود كه كمتر آزرده خاطر شويم و كمتر برنجيم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 21:14  توسط شهريار هويدا  | 

1- شب هنگام در يك اتوبوس كه از شهري به شهر ديگر در حال حركت بود يكي از مسافران متوجه ميشود كه ساير مسافران همگي خوابيده اند. او بي درنگ به سراغ راننده ميرود و همراه با پوزخند ميگويد : آقاي راننده مگر نمي بيني اينها همه خوابيده اند براي كي داري رانندگي ميكني ؟!

2- شهرداري با سه شركت مختلف براي درختكاريِ پياده روهاي يكي از خيابانهاي بزرگ شهر در مدت زمانِ يك هفته قرارداد بسته بود. قرار بود كه كارگرانِ شركت «الف» هر روز از ساعت 8 تا 10 صبح در حاشيه پياده رو چاله هايي حفركنند و از ساعت 10 تا 12 كارگرانِ شركت «ب» نهال ها را در اين چاله ها قرار دهند و از ساعت 4 تا 6 بعدازظهر كارگرانِ شركت «ج» دوباره خاك روي چاله ها بريزند تا نهال ها محكم بمانند. از همان روز اول ، شركت «ب» در قراردادش با شهرداري مشكل پيدا ميكند و كارش را انجام نميدهد. اما شركتهاي «الف» و «ج» كه مديران و كارگرانِ وظيفه شناسي داشتند بدون اعتنا به اينكه شركت «ب» كار نميكند هر روز صبح چاله ميكندند و بعدازظهر كه ميشد چاله ها را پر ميكردند! آنها وظيفه شناس بودند و به وظيفه خود عمل ميكردند! شهرداري هم در ازاي اين انجام وظيفه ، بودجه لازم را در اختيار اين دو شركت قرار ميداد.

3- در يك كلاسِ درس كه سروصداي حرف زدنهاي بي اجازه دانش آموزان مانعِ درس دادن معلم شده بود و يكي دونفر از دانش آموزان هم خوابيده بودند يكي از دانش آموزان خطاب به معلم ميگويد : شما چه كار داريد كه بعضيها خوابيده اند و بقيه هم حرف ميزنند ، شما درستان را بدهيد !!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 21:55  توسط شهريار هويدا  | 

از گذشته هاي دور تا آينده هاي دور در سرزمینهایی نه چندان دور ، چوپانهايي زندگي ميكنند كه هركدام ، وظيفه دارند گلّه هايي شامل 30 تا 40 گوسفند را بچرانند و آنها را پروار كنند . اين چوپانها هر يكماه ونيم يكبار بايد گوسفندهايشان را وزن كنند و ميزان افزايش وزن گوسفندها را به مالكان گوسفندها گزارش دهند. مقدار افزايش وزن گوسفندها در ميزان دستمزد و حتي در ادامه كار چوپانها اثر زيادي دارد. به همين سبب مالكان با دقت و سختگيري زياد در پايان هر دوره ي يكماه ونيمه گوسفندها را از لحاظ ميزان اضافه وزني كه پيدا مي كنند مورد بررسي قرار ميدهند. آنها چوپانها را موظف كرده اند كه گوسفندها را شماره گذاري كرده و در ليستهايي در كنار شماره ي هر گوسفند ، ميزان اضافه وزن آنها را بنويسند. مالكان در ازاي هر 100 گرم اضافه وزن در هر گوسفند ، يك امتياز درنظر گرفته اند مثلا اگر در اين مدت يك گوسفند 2 كيلوگرم چاق شود 20 امتياز براي خود و چوپانش محسوب ميشود. عوامل ناشناخته اي باعث شده است كه رشد گوسفندها بسيار كند شود به طوري كه نه تنها هيچ گوسفندي نميتواند بيش از 2 كيلو چاق شود بلكه همين 2 كيلو افزايش وزن هم در تعداد بسيار كمي از گوسفندهاي يك گله مشاهده ميشود. اغلب اين اضافه وزنها بين 1 كيلو تا ۱۸۰۰ گرم است. و در مواردي هم از 1 كيلو كمتر ميشود. مالكان ، قانوني را وضع كرده اند كه براساس آن چوپانها موظفند كاري كنند كه افزايش وزن گوسفندهايشان از 1 كيلوگرم (10 امتياز) كمتر نشود. در بعضی سرزمینها مالکان ، چوپانها را موظف کرده اند که اضافه وزن هر گوسفند در هر دوره ی یکماه و نیمه باید از ۱۴۰۰ گرم و یا حتی از ۱۶۰۰ گرم کمتر نشود و درصورت رعايت نكردن اين قانون ، علاوه بر اينكه چوپان در آستانه ي ازدست دادن شغلش قرار ميگيرد، گوسفند هم از چراگاه اخراج ميشود و زودتر از موعد معمول ، به كشتارگاه فرستاده ميشود. به همين سبب در طول هر دوره ي يكماه ونيمه چوپانها به گوسفندهاي نحيف تر علوفه ي بيشتري ميخورانند. چوپانها هرگز سعي نميكنند به اين گوسفندها بفهمانند كه لازم است علوفه ي بيشتري بخورند تا آينده ي خود و چوپانشان به خطر نيفتد. و البته اين اصلا دور از انتظار نيست چون گوسفندها كه عقل ندارند تا حرف چوپانشان را بفهمند.

اين چوپانها بعد از هر یکی دو ساعت كه گلّه هايشان را به چرا ميبرند چند دقيقه اي دور هم جمع ميشوند و ضمن استراحت با هم گپي ميزنند. حرفهاي چوپانها با هم اغلب ، حرفهاي تكراري است. از بي مهري مالكان ميگويند و از دشواريهاي زندگي و سختي تامين معيشت . از وضع اقتصادي روستايشان ميگويند و حتي بعضي از آنها درباره ي وضع اقتصادي شهرستانها هم صحبت ميكنند. از سياست هم حرف ميزنند و صحبتهاي آنها گاهي اوقات محدود به زد و خورد بالا روديها و پايين روديها نميشود و به لشكركشي آمريكا به خاورميانه هم ميرسد. آنها دايما در زندگي خصوصي همديگر فضولي ميكنند و اين كار را در مواردي به عنوان شوخي و درمواردي هم به عنوان وظيفه ي برادري انجام ميدهند.

چوپانها درباره ي گوسفندها يا حرفي نميزنند يا حرفهاي آنها به صورت كلي درمورد يك يا چند گلّه است. در حرفهاي آنها به طور مشخص درمورد يك گوسفند چيزي گفته نميشود. مثلا گفته نميشود كه فلان گوسفند، سريعتر از گوسفندهاي ديگر ميدود. و اين اصلا دور از انتظار نيست چرا كه سرعت دويدن گوسفندها چيز مهمي نيست كه درباره اش صحبت كنند. آنها هرگز در صحبتهايشان درباره ي خوشخط بودن فلان گوسفند صحبت نميكنند و اين اصلا دور از انتظار نيست چرا كه گوسفندها اصلا نوشتن بلد نيستند تا درباره ي خط آنها صحبتي شود. آنها هرگز درباره ي اينكه فلان گوسفند ديد وسيعتري دارد و نسبت به سن و سالش آينده نگري خوبي دارد حرفي نميزنند و اين اصلا دور از انتظار نيست چرا كه گوسفندها قدرت تفكر ندارند تا بخواهند آينده نگر باشند.

و اما بگويم از گوسفندهاي بينوا . آنها بينوا هستند چون درهرصورت و دير يا زود بايد به كشتارگاه بروند و قرباني شوند و اين اصلا دور از انتظار نيست چرا كه گوسفندها براي قرباني شدن خلق شده اند. اين گوسفندها هرگز سرخود دست به كاري نميزنند كه براي چوپانشان غيرمنتظره باشد. مثلا پيش نميآيد كه يك گوسفند درباره ي آينده اش تصميم بگيرد و براي دست يافتن به آينده ي مورد نظرش تلاش كند و اين اصلا دور از انتظار نيست چرا كه گوسفندها گوسفند هستند ! آنها فقط براثرى « هي كردن » چوپانشان وارد طويله ميشوند و يا از آن بيرون ميآيند و يا در چراگاه به سمت و سوي مورد علاقه ي چوپان حركت ميكنند. و اين اصلا دور از انتظار نيست چرا كه گوسفندها گوسفند هستند ! البته براي احتياط و مخصوصا در مواردي كه چوپان خسته ميشود سگ گله به چوپان كمك ميكند كه گوسفندها پراكنده نشوند و به بيراهه نروند. و اين هم اصلا دور از انتظار نيست چرا كه گوسفند ، گوسفند است و چوپان ، چوپان است و سگ هم سگ !

روزي از روزها يكي از اين چوپانها كه هم ابله است و هم بسيار بدبين در هنگام درددل با چوپانهاي ديگر ميگويد كه خدا پدر اين مالكان را بيامرزد كه اين قدر به فكر ما هستند. چون اگر ما هيچ كاري هم انجام ندهيم اين گوسفندها به هر حال همين قدر ميچرند و همين قدر چاق ميشوند و سگهاي گله به تنهايي براي مراقبت از گوسفندها كافي هستند. هنوز اين حرف به طور كامل از دهانش بيرون نيامده بود كه ديد بقيه چوپانها با خشم و نفرت به او نگاه ميكنند. سپس ناگهان انبوهي از سرزنش و ناسزا روانه ي آن چوپان ابله و بدبين شد و متهمش كردند كه تو با اين حرفهايت تمام تلاشهاي ما را زير سوال بردي ! آن چوپان هم ضمن عذرخواهي از همكارانش توضيح داد كه منظورش اهانت به مقام مقدس چوپانيت نبوده و فقط ميخواسته به نوعي به مالكان وانمود كند كه چوپانها مالكان را دوست دارند بلكه از اين طريق مالكان هم توجه بيشتري به مشكلات معيشتي آنها بكنند. با اينكه اين توجيه خيلي ابلهانه بود ولي دل چوپانهاي ديگر به رحم آمد و براي او پاپوشِ درست نكردند. ماجراهاي چوپانها و گوسفندها كتابي است در چند جلد و چند صفحه و چند خط كه آن چند خط همان حرفهايي است كه قرار بود از دهان آن چوپان بدبين خارج شود ولي خشم ديگر چوپانان مانع از بيان آن جملات شد و مخالفت صنف چوپانان با همان چند خط باعث شد كه اين كتاب خوشبختانه هرگز به چاپ نرسد.

بعد از خواندن اين چرنديات گهربار ، شايد فكر كنيد كه اين حرفها ربطي به تعليم و تربيت ندارند و حتما حق با شما است . و ممكن است فكر كنيد كه سركار گذاشته شده ايد و باز هم حتما حق با شما است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 11:29  توسط شهريار هويدا  |