تبليغاتX
دستنوشته ها
سخت است زرد بودن در روزگاری که همه یا قرمزند یا آبی !

استاد، گلدانی شيشه ای روی ميز گذاشت، بعد چند قلوه سنگ از داخل كيسه ای بيرون آورد كه هر كدام به اندازه يك پرتقال بودند و يكی يكی آنها را داخل گلدان گذاشت. وقتی گلدان تا لبه پر از سنگ شد، از شاگردانش پرسيد: « پرشده؟ »

شاگردانش گفتند بله. اما استاد از كيسه ديگري  مقداری ريگ بيرون آورد، گلدان را كمی تكان داد و بعد توانست ريگها را هم در گلدان بريزد. دوباره پرسيد: « پرشده؟ »

شاگردان گفتند بله، اين بار ديگر پرشده. استاد كيسه ديگری را باز كرد و كمی خاك بيرون آورد و در گلدان ريخت. خاك،‌ فضاي خالی ميان سنگها و ريگها را پر كرد و تا لبه گدان رسيد. استاد گفت: «بسيار خوب. حالا ديگر گلدان پر شده. فكر می كنيد قصد داشتم چه چيزی را به شما بياموزم؟»

یکی از شاگردان گفت: « اين كه آدم هر چقدر گرفتار باشد، هميشه وقتي برای پرداختن به چيزي ديگر را هم دارد. »

استاد گفت: « اصلا اين طور نيست. اين نمايش نشان مي‍دهد كه اگر اول سنگهای بزرگتر را در گلدان نيندازيم، بعدا نمي‍‍توانيم این کار را بکنیم. پس بايد بدانيم كه مسائل بزرگ در زندگي ما كدامند؟ شايد همان برنامه هايی باشند كه آنها را به تأخير می اندازيم؟ شايد همان ماجراهايي هستند كه به سراغشان نمی‍رويم؟ شايد همان عشق‍هايی هستند كه برای آنها نمی جنگيم؟ از خود بپرسيد قلوه سنگهای زندگی‍تان كدامند كه آتش خداوند را در شما روشن نگاه مي‍دارند و بی درنگ آنها را در گلدان تصميم‍هاي خود بياندازيد وگرنه ديگر جايی در زندگي خود برای آنها پيدا نخواهيد كرد.»

( نقل از كتاب پدران، فرزندان، نوه ها  /  نوشته پائولو كوئيلو )

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت 21:20  توسط شهريار هويدا  |