|
سخت است زرد بودن در روزگاری که همه یا قرمزند یا آبی !
|
|
|
|
||||
|
استاد پس از ورود به کلاس بر روی صندلی خود نشست. و به دانشجویانش خیره شد. صبر کرد تا همهمه ی ابتدای کلاس به پایان برسد. به جز یکی از دانشجویان که مشغول کار خودش بود بقیه روبه استاد منتظر بودند تا او شروع کند. استاد که دوست نداشت حتی یک دانشجویش به او بی توجه باشد و ضمنا عادت نداشت دانشجویانش را به سکوت دعوت کند کارش را درحالی شروع کرد که حواسش به آن دانشجوی بی نظم بود. استاد کف هردو دست را بر روی میز گذاشت و بعد دست چپ خود را به آرامی بالا برد و هنگامی که داشت این کار را انجام میداد گفت : « همانطور که می بینید من ابتدا دست راستم را پایین می آورم! » سپس همان دست را که بالابرده بود به آرامی پایین آورد و در همان حال گفت : « و دوباره آن را بالا میبرم! » بعد ناگهان سکوت کرد و متوجه شد که دانشجوها ضمن زمزمه های زیرلب دارند با تعجب به او نگاه میکنند. از موقعیت استفاده کرد و گفت : « اگر حرفی دارید بگویید تا من با توجه به نظرات شما حرفم را ادامه دهم » دانشجوها شروع به اظهار نظر کردند و با هر نظری که داده میشد عده ای سر را به علامت موافقت تکان میدادند. یکی از دانشجویان گفت : « شما میخواستید در ابتدای درس ببینید حواس ما چقدر جمع است. » یکی دیگر از دانشجویان گفت : « فکر میکنم شما قصد داشتید به ما بگویید که چپ و راست و بالا و پایین مفاهیمی نسبی هستند. » دانشجوی دیگری گفت : « شما میخواهید بگویید که در دنیای ما همه ی زوجهای متضاد در مقایسه ی با یکدیگر معنا پیدا میکنند. » یکی دیگر از دانشجویان گفت : « من فکر میکنم شما میخواهید بحث نسبیت را مطرح کنید و حرفتان را با این مثال آغاز کردید. » و یک دانشجوی دیگر گفت : « من نمیدانم درسی که میخواهید بدهید درباره ی چیست ولی فکر میکنم فهمیدن این درس نیاز به دقت زیاد دارد و ما باید به سرعت در ذهن خود حرکتها را با گفتارها تطبیق دهیم. » سپس استاد به سوی آن دانشجویی رفت که از ابتدای ورودش به کلاس تا آن لحظه حواسش نبود و نه به حرکتها و حرفهای او دقت کرده بود و نه به نظرات همکلاسیهایش توجهی داشت. استاد با لحنی که انگار یک معلم بخواهد مچ یک دانش آموز بازیگوش را بگیرد خطاب به او گفت : « با شما هستم آنکه یک ردیف مانده به آخر نشسته است. شما درمورد حرفهای من چه نظری دارید؟ » و آن دانشجو در میان ناباوری استاد ، تنها و درست ترین جواب را داد. او گفت : « استاد راستش را بخواهید من زیاد حواسم به شما و کلاس نبود فقط فکر میکنم شما در حرفهایتان اشتباهاتی داشتید مثلاً چپ را گفتید راست و بالا را گفتید پایین ! » نتیجه گیری : اولا که بیمزه خودتی ثانیا شما از این داستان بیمزه کدام نتیجه را میگیرید ؟ 1ـ بهتره آدم حواسش به کارهای خودش باشه تا بهتر بتونه متوجه اشتباهات دیگران بشه ! 2ـ پاچه خواری هم حدّی داره ! 3ـ عجب استاد دیکتاتوری ! 4ـ هیچکدام یا هرسه مورد !
+
نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 15:30 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||