|
سخت است زرد بودن در روزگاری که همه یا قرمزند یا آبی !
|
|
|
|
||||
|
روزی روزگاری یک کلاغ جوان بسیار باهوش و دانا ، تکه گوشتی را روی زمین دید. آن را به نوک گرفت و بر روی شاخه ی درختی نشست. از قضا یک روباه پیر و خرفت از آنجا میگذشت و کلاغ را روی شاخه دید. روباه با خودش گفت باید هر طور که شده این کلاغ را وادار به حرف زدن کنم تا گوشت از نوک او جدا شود و پایین افتد. به همین خاطر سر حرف را با کلاغ باز کرد. از آنجا که کلاغ قصه ی ما یک کلاغ امروزی بود روباه ناچار بود با او در رابطه با وقایع روز صحبت کند. روباه گفت : « عجب روزگاری شده است ! ما روباه ها باید سرمان را بگذاریم و بمیریم. در این سرزمین مرغهای همه ی مرغداری ها دچار آنفولانزای مرغی و گاو و گوسفندهای همه ی دامپروری ها دچار جنون گاوی شده اند! ما دیگر جرات نمیکنیم گوشت و مرغ بخوریم. » بعد مستقیما خطاب به کلاغ گفت : « راستی کلاغ ؛ حواست باشد این تکه گوشتی که به نوکت گرفته ای سالم باشد من اگر جای تو بودم حتما آن را خوب میپختم و بعد میخوردم. » این را گفت و سرش را پایین انداخت و راه افتاد که برود. کلاغ قصه ی ما که خیلی امروزی و باهوش بود در دل خودش به روباه خندید و با خودش فکر کرد که این روباه عجب احمق است. او نمیداند که ماجرای روباه و کلاغ را ۳۰ سال پیش در کتابهای درسی نوشته بودند و فکر میکند با این همه وسایل ارتباطی که در دنیای امروز وجود دارد ، ما کلاغها هنوز هم از آن قصه خبر نداریم. بعد رو به روباه کرد و با صدای بلند گفت : « آخر ای روباه نادان ، تو فکر میکنی من آنقدر ابله هستم که باز هم فریبت را بخورم؟ ما دیگر آن کلاغهای قدیم نیستیم که به این آسانی ها سرمان کلاه برود ! برو خدا جای دیگری عوضت را بدهد ! . . . . » با همان اولین کلمه ای که کلاغ به زبان آورد گوشت از نوکش رها شد و جلوی روباه افتاد. روباه هم بدون این که حرف دیگری بزند گوشت را به دهان گرفت و رفت اما کلاغ بدون آن که توجهی به گوشت داشته باشد به رجزخوانی اش ادامه میداد ! نتیجه گیری مغرضانه : روباههای امروزی اگر مکارتر از روباههای قدیم نباشند ساده تر از آنها هم نیستند. اما کلاغهای امروزی در خوشبینانه ترین حالت به همان ساده لوحی کلاغهای قدیمی هستند. نتیجه گیری کلاغانه : روباه ها ابله هستند حتی اگر خلافش ثابت شود!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 9:25 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||