تبليغاتX
دستنوشته ها - دیدها
سخت است زرد بودن در روزگاری که همه یا قرمزند یا آبی !

 

در اتوبوسي كه از شهري به شهر ديگر در حركت بود كودك دو يا سه ساله اي در راهرو بين صندليها در وسط اتوبوس به طور دايم از سر تا ته اتوبوس ـ و برعكس ـ ميدويد و دايما جيغهاي اعصاب خردكني ميكشيد. اين كودك ضمن دويدن و جيغ كشيدن تا جايي كه ميتوانست براي مسافران مزاحمت ايجاد ميكرد. روزنامه ي يكي را پاره ميكرد كت ديگري را ميكشيد به آن ديگري كه مشغول خوردن چاي بود تنه ميزد و چاي داغ را بر روي لباس او ميريخت و . . . .

مسافرها به تدريج ناراحتي خود را از اين وضعيت با زمزمه هاي زيرلب بروز ميدادند و رفته رفته اخم كردن هم به غر زدنهاي آنها اضافه شد اما كودك كماكان رفتار اعصاب خردكنش را ادامه ميداد. همه سعي ميكردند خشمشان را كنترل كنند و منتظر بودند كه بالاخره يك نفر پيدا شود و بر سر اين كودك فريادي بكشد و او را آرام كند. سرانجام يكي از مسافران از كوره در رفت با صدايي بلند و خشمگين فرياد زد: پدر اين بچه كيه ؟ چرا جلوشو نميگيريد ؟

همه ي مسافران با او همصدا شدند و يكي از مسافران ضمن اشاره كردن به سمت ته اتوبوس گفت : آن آقايي كه در صندلي رديف آخر نشسته است پدر اين بچه است. همه ي مسافران نگاه آميخته با خشم خود را به صورت آن مرد دوختند. مرد از جايش بلند شد و با فروتني تعظيمي به مسافران كرد و گفت : از همه ي شما معذرت ميخواهم . حق با شما است ولي من وضعيت روحي مساعدي ندارم. حقيقتش اين است كه ديروز همسر من كه مادر همين بچه است فوت كرد. اين بچه كه عقلش نميرسد چه بلايي برسرش آمده است. من هم كه نميدانم چطور اين داغ بزرگ را تحمل كنم دارم او را به شهرستانمان ميبرم تا چند روزي پيش يكي از اقوام باشد و خودم برگردم و به فكر مراسم ختم و ساير كارهاي مربوط به فوت همسرم باشم. به هر حال باز هم از شما عذر ميخواهم و ديگر نميگذارم او مزاحمتان شود. سپس باصدايي كه در آن خشمی آمیخته با غم احساس ميشد بر سر فرزندش فرياد زد و گفت بيا اينجا پيش خودم بنشين و گرنه . . .

به محض اينكه كودك اولين قدم را به سمت پدرش برداشت يكي از مسافران دست كودك را گرفت و درحالي كه او را بغل ميكرد خطاب به پدر كودك گفت : شما استراحت كنيد بگذاريد اين بچه پيش من باشد. مسافر ديگري يك سيب پوست كنده را به كودك داد. يكي ديگر از مسافران گفت بگذاريد بيايد پيش من تا برايش قصه بگويم. و آن ديگري گفت بيايد پيش من از اين بيسكويتها بخورد و . . . خلاصه تا پايان سفر كه چند ساعت طول كشيد مسافران با جان و دل از كودك پذيرايي ميكردند و كودك كه از اين همه توجهي كه به او ميشد ذوق زده شده بود خيلي بيشتر از قبل شيطنت ميكرد. بازهم در طول اتوبوس ميدويد و باز هم جيغهاي بلند ميكشيد. باز هم روزنامه ي اين يكي را پاره ميكرد و چاي را روي لباس آن يكي ميريخت اما مسافران نميرنجيدند. وقتي كودك جيغ ميكشيد آن آقا يا خانم مسافر كه دقايقي قبل به خاطر شنيدن همان جيغ دچار خشم و نفرت ميشد اينبار فقط در دل خود ميگفت : طفلك كودك بيچاره!

آنها همان آدمهايي بودند كه به شدت اعصابشان از رفتار آن كودك خرد شده بود و عامل آزار دهنده و اعصاب خرد كن يعني كودك هم كماكان به رفتار اعصاب خردكن خودش ـ حتي شديدتر از قبل ـ ادامه ميداد اما ديگر كسي نميرنجيد. چه چيزي تغيير كرده بود كه باعث ميشد در اين آدمها احساس آزردگي به وجود نيايد؟ فقط يك چيز تغيير كرده بود ديد آن آدمها نسبت به آن كودك عوض شده بود.

آيا ديد ما آدمها نميتواند نسبت به خيلي چيزهاي ديگر عوض شود و اين عوض شدن باعث شود كه كمتر آزرده خاطر شويم و كمتر برنجيم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 21:14  توسط شهريار هويدا  |